زبان خود را یاد گرفتن: این یه تکیلف اصلی زنندگی توست. یکی دو تا زبان خارجی یاد
گرفتن، زبان مردانه/زنانه را یاد گرفتن و هر زبان دیگه ای- آدم برای شغلش زبان یاد
میگیره. ولی هرگز می فهمه زبان من یعنی چی؟ من زبانی دارم که بدنم و ذهنم عمریه در
حال تکمیل اونه. زبانی که وقتی همه جا ساکته و سوسیال مدیا وز وز نمی کنه و فکرهات
وحشی نیستن چند کلمه اش رو می شنوی. ساکت شو و گوش بده صدای درونی فقط اونی نیست که
فحش میده و خوار می کنه، اونی هم هست که می بینه نور آفتاب بعد از چند روز بارونی و
ابری از گوشه ی بام همساهی روبرو معلوم شده و میگه "و اینک نور! و روشنایی شد"
زبونیه که چند دقیقه به چین های پتو خیره می مونه و پست بلندی ها و شیارهای یه رشته
کوه رو به یاد میاره که با هواپیما از بالا ببینی. صدای درونی اونه که تو جنگل وقتی
نفس عمیق می کشی میگه "چه درخت های طبقه طبقه ای" بهش گوش میدی؟ میذاری اونم گاهی
یه چیزی بگه؟ یا همیشه صداهای دیگران خفه اش می کنه؟ من زبان دیگران رو یاد می گیرم
و انقدر توش غرق میشم که زبون خودم رو فراموش می کنم. من نمیذارم "تنها" بمونم. حتی
یه دقیقه در روز. پس اون همیشه زبون بریده ی من می مونه. قدیم ها یه ناسرایی بود که
به هم می گفتن زبانت بریده باد. من نباید خودم رو زبان بریده کنم زبان اولین راه
ارتباطی من با دنیا بود. درسته که اول از همه با دیدن تونستم تشخیص بدم "آنچه هست"
رو، ولی وقتی تونستم بگم، اون وقت بود که ارتباط برقرار شد. اون وقت من عامل شدم.
با گفتن و به سرعت برق، عاملیتم رو از من گرفتن. بعد آدم یاد می گیره ابیوز رو خودش
به خودش اعمال کنه چون چیز دیگه ای بلد نیست جز ابیوز. بعد دیگران رو هم ابیوز می
کنه. حالا که داریم آنلرن/لرن می کنیم باید بریم اون اول ها و آنلرن کنیم ابیوز رو.
من زبان خودم رو می یابم ، با برگشتن به زمانی که هنوز ابیوز نشده بود و عامل بودم،
یعنی تو همون لحظه ی کوتاه بین گفتن اولین کلمه و ابیوزی که پشتش اومد. حالا اون
زبان رو برای خودم نگه می دارم. تو این روند، خود قربانی بینی و شکوه سرایی از
ابیوز رو حدف می کنم چون چیز جدیدی نیست و مرحله ی سپری شده ایه به نام سوگ. بداز
فقط بهش گوش بدیم: اون نور از گوشه ی بام بیرون زد و توی تمام خیابون پهن شد. صاحب
رستوران اون طرف خیابون داره ماشین بار رو خالی میکنه و داد میزنه. پنجره های نقش
دار قشنگ اما یک لایه ی من جلوی شنیدن صحبت مادر و فرزندی رو نمی گیرن که از زیر
بالکن رد میشن. بچه داره عر میزنه و مادرش با صبوری تمام عین ورد تکرار می کنه "می
برمت... می برمت... یه کم صبر کن... داریم میریم..." دنیا از نو زاده شده وقتی
میذارم تو حرف بزنی. تو که منی. صدات تازه و شیرین و بچگانه است و یه عمر منتظر
مونده که بگه، چون زمان براش وجود نداره. میگه "
بیرون یه راه هست که دو طرفش علف سبز سبزه اونم تو بهمن ماه، و بالاش یه آسمون که
امروز یکی از روزای نادر آفتابیشه، با ابرای عجیب عمیق و سایه روشن دار. پاشو بریم
اونجا بقیه حرف هامون رو بزنیم" ا
- Get link
- X
- Other Apps

Comments
Post a Comment