با پاهایم می نویسم: با همین پاها که جنگل را زیر پا می گذارند.
با چشم هایم می نویسم، با همین چشم ها که آسمان را سیر می کنند.
با قلبم می نویسم که بدون کلمات تهی و گنگ است و مثل پرنده ی گرفتاری به دیوار می کوبد
با رنجم می نویسم که عین عدالت است، چون هیچ کس را ندیده ام که از آن معاف باشد
با زبان مادری ام می نویسم، بالاخره، واقعی شده ام
زمانی بود که به زبان مادری می نوشتم اما خودم نبودم. زبان فارسی بود، من می خواستم تقلید دیگری را کنم
بس است! زبان های دیگر کافیست! دیگری بودن هرگز از من نیامد
خدا کند انقدر دور نرفته باشم که نتوانم برگردم. انقدر به خودم جفا نکرده باشم که نتوانم خودم را ببخشم. خدا کند دوباره بتوانم از میان مردگان برخیزم
Comments
Post a Comment